تبليغاتX
خانه دوست کجاست ؟

عصر جدید

زمانی خبر این بود که قبایلی از سزخوستها که الان هم به شکل بدوی تو آمریکای جنوبی زندگی میکنن رویت شدن ... یکی دوتا عکس هم  با طیاره ازشون گرفته بودن ... که بنظر میومد دارن مدام پنجول میکشن و دندون نشون میدن ...

خوب من توصیه میکنم .. یه هوایما هم اینجا بفرستن بلکه عکس این کوره ده هم توی مجلات دنیا با زندگی باستانی بیفته ... خدارو چه دیدی زد و مشهور شدیم؟؟

دو روزه اینترنت اینجا تو کل شهر قطع بود !!! و با هیچ کجا ارتباط نداشتیم....

!! نوشته شده توسط سعيد | 8:7 | دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 •

نوش جان

دیشب BBC  گزارشی داشت از ساخته شدن بلند ترین ساندویچ دنیا در تهران به طول 1502 متر  آنهم با گوشت شتر مرغ کیلویی 14000 تومن که در آخر بین مردم مجانی قسمت شد طبیعی بود که دهن گزارشگر BBC  را چیزی پرنکرد صبیعتا بخاطر هجوم گله ای ملت همیشه در صحنه .

 فکر کردم این بذل و بخشش چندان بی شباهت نیست به واقعه مرقوم در خاطرات لیدی شیل همسر سفیر کبیر انگلیس دوره امیر کبیر که تصمیم به تقسیم پلو مجانی بین رعیت مملکت تهران ... بله آمده بود که صف طویلی تشکیل شده بود و خلق ا... چند نوبت در صف می ایستادند و غیر از بلعیدن تا دماغ جیب هایشان را هم پر میکردند . تا چه اندازه مقرون به صحت همچنین آمده بود که تا همه مردم سیبر نشدند به پخش برنج ادامه دادند .....

را جع به این ساندویج از ملت انگلیس نظر خواهی شده بودند که تنی چندشان گفتند بهتر است از گوشت شتر مرغ در خوراک فسنجان نیز استفاده شود و بعضی که زیرکتر بودند نیز فرمودند باباجان این ساندویج 5/1 کیلومتری متشکل ار ساندویچهای 5/0 متری بوده که صرفا کنار هم چیده بودند

!! نوشته شده توسط سعيد | 10:5 | شنبه بیست و هفتم مهر 1387 •

این پست رو برای دیروز آماده کرده بودم ... ولی هم برقا رفته بود هم جیره اینترنتم تموم شده بود

                             *                  *                   *

گاهی در برخورد با خودم پی میبرم که تا چه اندازه از ذات و اصل طبیعی و مردانه دور افتادم  .... که ناشی از اخلاق فردی و تا حدودی شرایط محیط .

دیروز طبق روال هر روز سوار مینی بوس شدم برای رفتن به دانشگاه بین راه یک خانم محجبه (حجاب در کلیه دانشگاههای دوست و برادر و همسایه اطراف اجباریه )  قصد پیاده شدن داشت کرایه اش را بطرفم دراز کرد تا بدم به شوفر در آنی بهت زده و تعلل و تامل ؛ نگاهی لکنت بار به دستش که بطرفم دراز شده بوذ کردم و در امتداد ش چشم به صورتش انداختم ... انگار چیز عجیبی می بینم !!! " خوب بگیرش دیگه بچه مگه قصد داره بهت تجاوز کنه اینطور نیگا می کنی "

سعید سعید سعید ... خاک تو سر کم ظرفیتت ... پارسال بود که یک خانم سبیلو در جواب تو یک کلمه "جانم؟؟؟؟!!!" گفته بود و تا دو ماه چشمات دنبالش میگشت ....

          *                                    *                            *

بنظرم تو ای یکی دو پست آخری زیادی دارم نق میزنم !!!!

 

!! نوشته شده توسط سعيد | 12:50 | پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 •

دانشگاه

دانشگاه دانشگاه دانشگاه ... اسمش فقط دانشگاست وگرنه بیشتر از یک دبیرستان متورم چیز دیگه ایی نیست کلاس درس نداریم ... اینجا حوزه است آمار دانشجو ها یا طلبه های هر درس گاهی به شصت نفر هم میرسه البته جز درسای محاسباتی و مهم باز هم خدا رو شکر عقل مدیر گروه رسید این قسم کلاسها نباید از ۳۰ تا ۳۵ نفر بیشتر جمعیت داشته باشه ....

استاد استاد استاد .... فکر میکنم مامانش تازه از شیر گرفته باشدش هنوز جوهر مدرک فوق لیسانسش خشک نشده ولی آدم ماهیه همون اول کار تکلیف رو روشن کرد حضور یا غیاب لحاظ نمیشه و تاثیری تو نمره نداره و میخوا ۳ ساعت کلاس درس رو با ۲ ساعت تدریس جمع کنه .

                     *                         *                         *

به کسی برای آشپزی احتیاج ندارم خودمم بلدم نیمرو بسوزونم... محبت کنید آدرس وب خودتونو بذارید

!! نوشته شده توسط سعيد | 8:3 | سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 •

آرزو

پریشب بوی مطبوع پخت و پز صاحب خانه همه جا را بر داشته بود از دلم زد شد که :"منم میخوام" ... جهاز هاضمه مدام توی سرم میزد مجبور بودی همه جیره ماهانه را اول خرج کنی و بعد نون و ماست بارم کنی ... دقایقی بعد آقازاده شان ۳ تایش را برام آورد پایین ... کتلت بود! با تشری به پایین دست زدم : نون وماست امسب بسه این مال فرداست!   
!! نوشته شده توسط سعيد | 8:8 | دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 •

جايي كه به دل نميشينه حالا هر چقدر هم خوب ، هر كار هم كني باز هم نميشه كه جز به طعن و تمسخر زبان براش باز بشه ......

                         *                            *                          *

ميدونم كه خلايق به دو چيز در اينجا سمپات دارن ... اول نون باگت طوري كه سلف دانشگاه نيمرو رو با اين نون سرو ميكنه .

دوم ماشين پرايد . اين يكي رو ازش جوك هم درس كردن .... بعد از توليد پرايد براي اغلب مردم جا افتاد كه خودروي مطلوب و مطبوع و نماد تفاخر همون پرايده ... ين رويه مدتها ادامه پيدا كرد آثار بقياش تا امرز هم گاهي ديده ميشه ... شنيدم  كه زماني يك پيكان با زانتيا تصادف ميكنه و صاخب پيكان از سر دلداري در مياد كه :" حالا بو خداتو شر كن ماشينت پراي نبوده "

                          *                            *                          *

جايي كه بدل نميشينه حالا هر چقدر هم خوب ، هر كار هم كني باز هم نميشه كه جز به طعن و تمسخر زبان براش باز بشه ......

                          *                            *                          *

مدتي ميخواستم از بلاگفا نقل مكان كنم اما بنظر شترم همينجا خوابيده .....

 

!! نوشته شده توسط سعيد | 8:57 | یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 •

چند روزی وسوسه تغییر مکان و نبود سیستم نذاشت درست و حسابی بنویسم ...

تصمیم دارم به تا جای دیگه ایی روبرای نوشتن انتخاب کنم .... در حال حاضر مشغول رصد کردنم برای یافتن گرای مناسب جهت فرود

!! نوشته شده توسط سعيد | 14:5 | چهارشنبه هفدهم مهر 1387 •

یک خاطره

!! نوشته شده توسط سعيد | 12:54 | جمعه دوازدهم مهر 1387 •

ولايت بين المللى ما

در ديارمان به پنج زبان زنده و رسمى جهانى جز فارسى تكلم مى شه يا لااقل پنج تاشو شنيدم تا حالا ;-)
تركى يكى از اونهاست كه با آذرى تفاوت داره و كلمات فارسى زيادى قاتيشه اما در روابط عام زبان رايج فارسيه .
!! نوشته شده توسط سعيد | 11:23 | پنجشنبه چهارم مهر 1387 •

RSS