تبليغاتX
خانه دوست کجاست ؟

مراسم

دو روز پيش عروسي بوديم خيلي وقته كه ديگه از اينگونه مجالس حظي نميبرم بودن صرفا براي اين است كه بايد باشي بخصوص كه مجلس پسر خاله هم هست از همان بدو ورود منتخب كار تشريفات شدم به سرپرستي داييم  ، پخش شربت و شيريني و... تا پخش قاشق و چنگال سريع و شلخته و بي تجربه تا شام رسيد ....ظرفهاي سالاد بودند كه جابجا ميشدند و ديس هاي پلو و ظرفها خورشت قيمه و جوجه و.... سعيد اين كار بكن و اون كارو نكن تا طبق معمول نوبت رسيد به شام بخش خانمانه شايد بهترين بخش يك عروسي براي مدعوين همان قسمت شام و شكم چراني اش باشد مجمع هاي بزگ مه در آن ديس پلو بود بايد از راهرو باريكي كه توسط ايرانيت هاي برپا شده جدا شده بود از قسمت مردانه ميرفت ....

از خجالتي كه داشتم سعيم اين بود همان وسط راه تحويل دهم مجمع ها را و خود خلاص شوم كه نشد و پا به آنجا كه ترجيح ميدادم باز نشود باز شد ...... برقي چشمانم را زد و شايد وجودم را گرفت نه ار نور شديد نور افكن ها كه از بخش  مرمرين برون افتاده از لباسهاي دكلته (شرمنده ام نگاه مردانه همين است ) پسر خاله صدا زدم براي معرفي.... با عروس خانم روبرو، پشت ميزي كوتاه شايد منتظر شام پيش رفتم شايد فقط و فقط به اندازه يك صدم ثانيه چشمم افتاد ...... كه خانم با بالا تنه و بخش كوچكي از پيشخوان برون افتاده و به تعجيل و عرق ريخته و با تن صداي خيلي پايين سلام كردم .... :" اين سعيد پسر خالمه " (جانوري از گروه بند پايان و راسته چرندگان كه در جنگلهاي آمزون ميرويد و نسلش رو به انقراض است ) و بعد ناگزير  دنبال  آن يكي عروس خاله براه افتادم با مجمعي كه از ظرفهاي جوجه چيده شده و بيشتر حكم سر ريز را داشت و براي رفع كمبود پرسان كه كه چيزي كم كسر نباشد ....چشم را به هزار سو فراري ميدادم براي پوشيده ماندن و نهيب ميزدم كه نوبت تو نيست ...... با اين گونه صحنه ها ومناظر بيش وپيش از مستفيض  شدن دپرس ميشوم و افسرده و ياد آور اينكه چقدر از خود دور افتادم از آن وجه مردانه و خصايص پسرانه و خود آرماني درون .... و تا چه ميزان تو سري خورده و سركوب شده تا آنجا كه حواسي هست بي ارتباط با جنس مخالف حتي با اندازه گپ و گفتي كوتاه و پرهيز شديدم از پراكندن متلك در خيابان كه با قاعده اخلاقي حك شده در ذهنم بي اندازه نا بهنجار  و نا مطلوب است اين روش را آزردن ديگران است.... بگذرم از حاشيه ؛

  مراسم در باغي خارج از شهر بود ساعت 11 دو دايي رند هرچه از خوراك بود بار وانت كردند و بردند .... تا 3 صبح طول كشيد وچهار ساعت آخرمراسم خودماني و مخلوط شد دلي براي ماندن و تماشاي آنچه دست نيافتنيست نبود  نماندم همان ساعت 11 رفتم

 

دو پسر خاله داماد شده کوچکتر از من هستندو با این آخری سه سالی اختلاف داشتم

!! نوشته شده توسط سعيد | 10:19 | چهارشنبه سی ام مرداد 1387 •

مقولات کوتاه

شكنجه آور است فاصله روزانه دوري از اينترنت از لحظه اي كه بايد جدا بشم از سيستم و انتظار و انتظار و انتظاري كه تا روز بعد ادامه دارد و صبح بعد مشتاق ... معمولا اولين نفري هستي كه كليد را از مسئول كافي نت ميگيري و چون روز پيش در را باز ميكني پنجره ها راهم  كه هواي دم كرده و مانده شب قبل خارج شود ... و بعد از روشن كردن سيستمها ، اتصال به شبكه يك ربع بيست دقيقه وقت ميبرد با يك انگشت پيش نويس آماده شده از شب قبل را تايپ كني حالا هر چقدر هم واقف باشي به مكان كليدها .

                                        *                   *                      *

پريشب رفته بودم شهر براي ولگردي معمول شبانه .... شلوغ بود آنقدر كه پياده روها  لبريز از آدم و سر ريزش به خيابان ريخته بود ماشين به جان كندني جابجا مي شد ..... انگار كسي در خانه نمانده بود.

                                        *                   *                      *

سالمرگ الويس پريسلي را هم به خانمهاي قديم تسليت عرض ميكنم

!! نوشته شده توسط سعيد | 9:47 | دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 •

بیست و یک

كل نگهبانهاي هر روز بايد به محلي مي رفتند براي توجيه شدن در باره نحوه كشيك دادن و وظايف و مقرراتي كه توسط افسر نگهبان شرح داده مي شد حرف هاي تكراري بي سر وته و تهديدهايي كه كمتر كسي گوشش بدهكار بود  ... به اين كار بازديد نگهباني مي گفتند.

نگهبانها روزانه چيزي حدود 400 نفري مي شدند .

روزي كه من هم نگهبان بودم به خط شديم راه افتاديم به محل بازديد نگهباني .

مراسم اين طور است كه معمولا افس مي آيد شيپورچي ، شيپور و طبال ، طبل ميزند ؛ نفر ارشد فرمان ميدهد : " بجاي خود .... خبررررردار " و افسر معملا فرمان از نو يا آزاد ميدهد .... بعد پاي منبر رفتن شروع ميشود صحبتهاي هميشگي : سر پست چيزي نخوريد .... چيز اضافه نبريد .... با كسي حرف نزنيد  .... حرفش به اينجا رسيد كه : " نيام ببينم سر پست بيست ويك انگشتتون هواست و گرفتين خوابيدين ... مخصوصا نگهبان آسايشگاهها "

خوب لحظه اول احدي برداشت خاصي نكرد از اين حرف شايد از بي حوصلگي كه هميشه به آن مبتلا بوديم .

من اسكل در ذهنم شروع كردم به شمردن :  5 تا دست راست  ، 5 تا دست چپ ، ميشه 10 تا حالا 5 تا پاي راست  .........

10 دقيقه بعد كسي نبود كه منظور نفهميده باشد و هيچ كس نميتوانست جلوي خنده اش را بگيرد .... در جمع ول وله افتاد و هرج و مرج شد .... افسر پاي تريبون كه صحنه را ديد و گويا كه آغاز نقشه نا جوانمردانه اش است  .... تشري زد تا ساكت باشيم  و خواست كه ضرب شستي نشان دهد .

تمام جمع را در دسته هاي 30 تايي 30 متري كلاغ پر برد ....

فرداي آنروز از آنها كه كلاغ پر رفتند از نا تواني و گرفتن و سخت شدن عضلات پشت و ران بسختي ميتوانستند براي رفع حاجت هم اقدام كنند با دويدن صبح روز بعد هم گويي به پاهها و پشت سنگ بستند.

!! نوشته شده توسط سعيد | 10:19 | شنبه بیست و ششم مرداد 1387 •

دوستان من

ديروز مدام جمله بندي ميكردم كه بنويسم كه يك نموره احسا تنهايي مي كنم چه فورم از كافي نت سر در آوردم و چه وچه و چه  ولي آخر سر فر كردم هيچ چيز مثل بيان لب كلام نيست .

سه تايي بيشتر نيستيد كه براي شما پيغام و پسغام مي فرستم  يك جورايي به درجاتي به شما دلبسته شدم.

به ترتيبي كه آشنا شديم باهم :

غرب بنفشه

ناهيد

مینا

رفقا!!!دوستتون دارم

با اينكه تلاشم اينه كه چرت وپرت ننويسم ولي انتظار تدارم پيتها رو از صدر تا ذيلش بخونيد همين قدر كه عنايت دارين و سري ميزنيد كافيه

دلم براي شما تنگ ميشه اگه نه هر روز ! يا حتي دورز و سه روز بلكه حداقل حداقل  چهر روزي يك مزتبه خبري از شما نشه !! خواهشم اينه يك دفعه و بي خبر نذلرين برين !!

چون آداب معاشرت بلد نيستم و جايي  اگه دست از پا خطا كردم  و ذائقه شما رو خوش نيومد تذكر بدين (روي اين آخري اسرار دارم و جديم)

با خودتون قهر نكنين چشمم به وبلاگتون خشك بشه يه پست جديد هم از شما نبينم .

اگه دل شما رو زدم خداحافظي كنيد تا كمتر بي تابي كنم .

شايد بنظر غير معقول خود خواهانه برسه در هر صورت بخشي از انتظاراتي رو كه از دنياي خارج  دارم  به اينجا منتقل كردم

 

!! نوشته شده توسط سعيد | 11:3 | پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 •

اهل قزوین

رفيقي دارم از قزوين يك ترمي را هم اتاق بوديم در خوابگاه ... گاه گداري را كه با هم تنها ميشديم و ديگران ميرفتند ذوق آشپزيش گل مي كرد ... يك مرتبه كته بار گذاشت ... گفتم :"شير برنج بدون شير درست كردي ؟؟؟!!"

دفعه بعد زده بود ته قابلمه را سوزانده بود درا هما موقع دل درد عجيبي گرفتم  ميگفت :"پسر جان ! تا بحال از اينها نخوردي معدهات تعجب كرده "

خوب ميشه حدس زد كه وقتي پاي يك قزويني به ميان مياد اونهم در شب هاي تنهايي ذهن تا كجا پرواز ميكنه ... ولي ميتونم اطمينان بدم كبريت بي خطر بود ... لااقل اينطور حس كردم .

                             *                          *                            *

ديدم روي نيمكت سنگي محوط دانشگاه نشسته يك وري و پا روي پا انداخته .... رفتم و با پشت دست زير رانش زدم و :" چه خبره !!!! مستهجن نشستي ... دنبال مشتري ميگردي ... از تو ديگه بعيده"

 

با همان لهجه نمكين نيمچه تركيش گفت :"دام پهن كردم!!!!"  

!! نوشته شده توسط سعيد | 9:32 | سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 •

یگان

آخه نميفهمم سربازي كجاش تعريف كردن داره

دوماه اول خدمتمو تقريبا هرشب يه رج  7 تايي مستراح ميشستم  شبا روي موكت ميخوابيدم بدون تخت ...

 14ماه شو شب در ميون بايد نگهباني ميدادم يك پست از ساعت 9 تا 12 يكي از ساعت 12 تا 3 بعدي از ساعت 3 تا 6 صبح كه بدتر از همشون پست 12 تا 3 نصف شب بود شب چهار ساعت بيشتر نميخوابيدم .... اون موقع همش كمبود خواب داشتم  .... براي اينكه زمان رو حس نكنم جمعه اگه نگهبان نبودم 2 تا ديازپام 5 ميريختم تو حلقم و تقريبا 2 روز تو خواب بودم با مدرك فوق ديپلم رفتم سربازي  هنوز يادگارياش تو تنم مونده...... هفته اي يه دفعه صبح گاه عمومي بو كه بايد بعدش رژه ميرفتيم منم با اون پاهاي كلنگيم .... حالا ديگه از زانو افتادم 2 ساعت اگه پشت بند هم راه برم بايد پاهامو از گردنم آويزون كنم .....هفته به هفته تنم حموم نميديد گند برم مي داشت ...... 20 ماه سرم تراشيده بود

ديگه چي بگم :

تو حرف زدن و فحش كاري وظيفه ها تا عمه شونو حلال كرده بودن و پرسنل كادر ( نيروي رسمي) خواهر و مادرشونو بهم پيوند مي زدن ..... هر جور آدمي كه فكرشو بكني پيدا ميشد

 

ديگه بسه ..... تا همينجا رو رضايت بدين

 

 

 

!! نوشته شده توسط سعيد | 10:9 | یکشنبه بیستم مرداد 1387 •

يك نفر


آره اين منم ! ميتونى دستتو بذارى رو دلت و حسابى بهش بخندى به كله كچلش ...
ميخوام بدونم كجا بودى بهار 82 وقتى تو 02 كنار ورزشگاه تختى تهران داشتم ميدويدم ...
گاهى اگه مجالى دست ميداد با ديگران مثل يه گله 200 تايى هجوم ميبرديم سمت شير آب كلاهمو خيس آب مى كردم كه يه خورده از حرارت مغز جوشيده تو ملاجم كم بشه ...
كجا بودى؟؟؟
زمانى كه همه چيز سبز بود ... رنگ همه لباسا برگ همه درختا ؛ حتى رنگ خاك و رنگ ديوارا هم به صورت نكبت بارى سبز بنظر ميومد ...
هر چى كه بود بازم دوران خوبى بود ؛ يادش بخير
!! نوشته شده توسط سعيد | 10:9 | شنبه نوزدهم مرداد 1387 •

جامعه شناسى روباه


دوره راهنمايى بود كه معلم فيلمى نشانمان داد از روباهى كه پوزه به در و ديوار ميماليد و در خاتمه استخوانى را جابجا نمود در صحنه بعد دوربين به جنگل رفت براى درك بهتر از عملكرد آن زبان بسته ، ديديم كه با پوزش زمين را گود كرد و طعمه را پنهان نمود و رويش خاك ريخت ...
از بچه هاى كلاس كارى جز خنديدن نبود .
* * *
در شهر داشتم خوش خوشك قدم مى زدم پير زنى را ديدم كه از سر و وضع و وجناتش معلوم بود از دهات بلند شده آمده .
كنار جوب آب چمباتمه زده بود كهنه اى را مى شست و بعد صورتش را آب كشيد و آخر دماغش را گرفت .
* * *
بار ديگر در شهر بودم فكر ميكنم ايام تعطيلات و زمان مسافرت بود انگار!
خانواده اى را ديدم كه از باربند خودرشان معلوم بود كه مسافرند . زيلو پهن كرده بودند در باغچه حاشيه خيابان ، مشغول پخت وپز ، آنسوترك چرخ دستى زباله شهردارى؛وضعيت اسف بارى بود آنهم براى شهرمان كه پاركهاى متعددى در دور و اطرافش وجود دارد ...
ذهنم رفت به تهران ايام سيزده بدر كه خلايق دستشان به پارك و باغ نمى رسد ، هر جا چند برگ دود گرفته خرزهره هم باشد لنگر مى اندازند ...
!! نوشته شده توسط سعيد | 9:56 | پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 •

هاپو در خيابان


امروز براى اولين بار در شهر به نسبة كو چكمان در خيابان خانمى را با سگش ديدم... حقيقتا خندم گرفت كمى كنار كشيدم كه دك پوز سگه بهم نماله ؛ نگاهى شيطنت آميز داشت... تو اين جور مسايل دوست ندارم ديدى شرعى داشته باشم . خانمه هم شرايط آنچنانى نداشت ساده با مانتو نسبتا گشاد .
آرزو دارم گير منكراتى ها نيفتد .
* * *
حيفم آمد اين را ننويسم :
در آخرين برنامه تلوزيونى "دو روز اول" از سرى برنامه هاى "صداى آمريكا" بخش فارسى "شاهرخ مشكين قلم" را دعوت كرده بودند رقاص ايرانى ساكن فرانسه كه 30 سال پيش از كشور خارج شده بود .
هر چند حدود 35 تا 36 ساله مينمود ولى فارسى را مثل قنارى چه چه مى زد .
از مشروطه گفت و از تعزيه و صحبت به دوره ساسانى هم كشيد حتى ؛ بهمراه صحنه هايى از رقص هايش بر پايه اساطير ايرانى ...
ميشود در موردش نوشت : كه واقعا مايه افتخار است
                            *                   *                 *
این تصویرو همینطور گذاشتم یک دیوار نوشته متعلق به پروژه یکی از دوستان دانشجو
   
!! نوشته شده توسط سعيد | 9:14 | دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 •

باران

یک ساعت پیش بارون بدی بارید ۱ ساعت طول کشید مثل آبشار ....

الان تو شهر بودم ... مغازه هایی که جست شون پایین بود رو آب برداشته بود دیگه وای به حال زیر زمینها... تک توک افرادی بودند که پاچه هاشون تا زانو خیس شده بود .

حالا که بارون بند اومده بود بعضی ها هم موبایلو برداشته بودن به فیلم گرفتن از خیابون ....

فقط خدا رحم کنه فکر میکنم جنگل گلستانو آب بر داشته تا حالا 

!! نوشته شده توسط سعيد | 20:5 | یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 •

خوراکی........حسابدار..........گدا

توي تاكسي صندليجلو بودم همراه 3.5 مسافري كه صندلي عقب نشسته بودند(يك مرد،زن وشوهر بهمراه پسرشون بگمونم )كه عقب نشسته بودند .

كوچولو ناله كنان بصدا در اومد من ج*ي ج*ي مخوام من ج… ج… مخوام يك بند و مستمر….

آخه بچه رو هنوز به زبون نيومده از شير بايد گرف تا در يك مكان عمومي در خواست خوراكي خلاف اخلاق نكنه

                                        *                             *                             *

توي اتوبوس داشتم بر مي گشتم پير گدايي نيمه كور آمد و روضه خواند و چرخيد و پولش را جمع كرد … آخر كار لخ لخ كنان صندلي خالي كنار دستم نشست (جمع وجور كردم خودمو) اسكناسها را بالا و پايين كرد و با مشقت سعي كرد مرتبشان كند .

اسكناسها را بدستم داد وگفت بشمار ….

_هزار و پنجاه تومنه

*چهر صد تومنشو از صد تومني ها جدا كن

جدا كردم و بدستش دادم (اون چهار صد تومن كرايه راهش بود)

هر جا اتوبوس نگه ميداشت و آشغال فروش هاي هم صنف لب جادهاي اش كه بالا مي آمدند كلي احوالپرسي مي كرد با ايشان بدون اينكه چندان تحويلش بگيرند.

                                        *                             *                             *

اتوبوس كه عوض ميكنم گداي ديگه اي مياد بالا … لاغر و استخواني … سياه سوخته زير آفتاب و سبيلو و نسبتا جوان و ناشي .

با ناله اي كه به صداش ميده شروع ميكنه :

برادرااااا ….آقااااايون ………..برادرااااااااا

((بخش فمنيستي كار هم الان شروع ميشه))

زنم بيمارستانه كمك كنيد…. شما رو به جان امام رضا كمك كنيد

 

 

!! نوشته شده توسط سعيد | 10:2 | شنبه دوازدهم مرداد 1387 •

اتفاق کوچک

آمد به خواستگاريم هر چند نه رسمي ولي شايد بشه به اغماض اسمشو همين گذاشت اولا كه نمي خوام به طبل اين باور بكوبم  كه آآآآآآآآي بله نسل پسر رو به انقراضه و شوهر اصلا گير نمياد و كسي لنگه ام پيدا نميشه و از اين چرنديات بر عكس ميخوام بنويسم كه يارو از موقعيت اجتماعي مطلوبي هم برخورداره همين قدر ميدونم كه بهمين زوديت يك خانم دكتر از كار در مياد و تو يك خواستگاري كه ازش كردن به يك فوق ليسانسيه جواب رد داده كه اوضاعش بد نبوده ..... خوب داشتم مينوشتم ، حدود يك الي دو ماه پيش فرجه قبل امتحانات پايان ترم كه خونه بودم  شنيدم كه باباي دختره نه گذاشته نه برداشته اومده گفته :"ميخوام دخترم رو بدم به پسرت " پدرم به مامانم گفته بعد به من رسيده .

چرا اين قرعه به نامم افناد يه آدم پي زوري با قواره آويزون كه هنوز دستش به جيبش نمي رسه تازه تار هم بلد نيستم بزنم ، خوب نميدونم !!!!!!!

تقريبا فاميليم و شايد ميزان رفت و آمد بين ما  كمنر از دو يا سه بار در ساله با حساب ايام عيد ....

باباي خانمه اومد ميشه گفت دعوتم كرد خونشون ..... نمي دونستم كه تو خونشون چي انتظارمو ميكشه ...... يه سيانس فيلم هندي ، با يك سيني چاي اجلال نزول ميكنن و يك دل نه صد دل عاشقش ميشم ....... يا نه اين دعوت بدون هماهنگي با منزل بوده و با يك هجوم به سبك قبيله سرخ پوستها بيرونم ميكنند ..... در هر صورت حداقل برام احساس خيلي بدي بود كه يك نفر به چشم خريدار نگام كنه به همون چشمي كه باهاش براي انتخاب به خريد ميره خيلي چندش آور بود ...... خوب با موجه ترين شكلي اين دعوت رو رد كردم ......

علي رقم نسبتي كه داريم يا بين رفت آمدها فقط وفقط تنها چيزي كه ازش يادم مونده رنگ روشن موهاشه .... حتي اسمشو هم نميدونم ..... اين  پيش آمد رو جدي نگرفتم ......

هرنوع اقدام يا تمايلي براي ازدواج اونهم توي شرايطي كه دارم صرفا جنبه هوس داره و غير ذالك جريان رو شامل ميشه باعث بدبخت شدن شخص ديگري هم هست و به اينها بايد خورده ريز اختلاف خانوادگي رو هم اضافه كنم

!! نوشته شده توسط سعيد | 9:41 | پنجشنبه دهم مرداد 1387 •

عید مبارک

امروز رفتم دانشگاه.......

نگهبان دم درب ورودی گفت : بفرمایید؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

گفتم : دانشجوام

ـ :میدونم ولی امروز تعطیله !!!!!!!!!

*: چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!

ـ: امروز عیده

سرم را با تاسف میخارونم : ممنوم

!! نوشته شده توسط سعيد | 9:42 | چهارشنبه نهم مرداد 1387 •

بازی 24 ساعت

دعوت شدم به يك بازي "آخرين كارهايي كه در 24زساعت پاياني زندگي ميكنم چيست"

هرچند كه ديگه براي اين بازي خيلي ديره ولي خوب سوخت وسوز نداره

                                                       *                                      *                                 *

خوب اينطور شروع ميكنم :
نعش نيمه جونم افتاده روي تخت و دارم نفسهاي آخر رو ميكشم يك روضه خون هم بالاي سرم نشسته داره چرت پرت بلغور ميكنه براي خودشعزراييل با كت شلوار مشكي و يك كلاه لگني به سر دور اطرافم قدم رو ميكنه و گاه گداري وا ميسته و با يك پا روي زمين ضضرب ميگيره و در همين حين ساعت جيبي شو در مياره و عينك پنسي شو روي چشم جابجا ميكنه نگاهي به ساعت و بعد به من ميكنه و از غيظ دندون قروچه ميكنه و حرص ميخوره ، اونطرف تر توله هام كه براي خودشون نره خري شدن عينهو استراتژيست هاي جنگي دور ميز جمع شدن و مشغول تقسيم مال اموال هستن و مدام به هم چنگ و دندون نشون ميدن .......

كه يك دفعه دستم با ارتعاش بلند ميشه و ناله اي مبكنم ..... عزراييل براق ميشه ، توله ها بالاي سرم جمع ميشن مبادا تقسيمي به نفع يكيشون رقم بخوره ........ له له زنان و با باقي مونده جوني كه تو تنم مونده به صداي لرزان و ناله وار جون ميكنم : " من....... من....... اختر خانم بيوهكل عباس حجره دارو ميخوام  اون  آپار........‌آپار.......آپارتمان نيورون (مخفف نياوران) رو هم مهرش كنيد " كه يك دفعه ......كه يك دفعه يكي از بچه ها عررررررررر ميكشه  و غش ميكنه دومي دو دستي موهاشو ميكشه و نعره ميزنه و سومي كه خون به چشماش دويده بود و دندوناشو نشون ميده خرم رو ميچسبه و و داد ميزنه :" دآخه تو 120 سالته ديگه دست بردار!!!!"

                                                       *                                      *                                 *

اپيزود دوم :
اينجا غرب وحشي به خاطر چندبن فقرا سرقت مسلحانه از بانك و ايجاد نا امني و...... به جوخه اعدام ميبرندم ......شب قبلش كله پاچه سيري خوردم و حالا با ملچ و ملوچ و يك چوب كبريت دندونامو خلال ميكنم بعد از تشريفات اوليه و آمدن كشيش و ... جوخه بجاي خود ، آماده ........

كه ناگهان صدايي مهيب و لرزشي شديد جماعت را ميخكوب ميكند ...........نگاهي به پشت سرم ميكنم گرد و خاكي بر خواسته و ديوار خراب شده .......دالتونها و بيلي دكيت و جي بي بوكس آمدند به نجاتم با اسبي حاضر به يراق كه با جستي سريع رويش ميپرم و نگاهي به پشت سر ميكنم : ترررررررر و انگشت شستم را به نماد بي*لاخ به گارد كميسرها نشان ميدهم ................

_ خوب برنامه بعدي چيه؟؟؟؟

*ميخوايم بريم بانك بزنيم بانك ايراني شعبه تگزاس .

_احمق ... بريم گدا خونه رو خالي كنيم بريم ريييييال بدزديم ....

                                                   

    *                                      *                                 *

چون كسي نميتونه مثل من زندگي كنه و نه خودشو نجات بده اي بازي رو همين جا تمومش ميكنم

!! نوشته شده توسط سعيد | 8:50 | دوشنبه هفتم مرداد 1387 •

گاو صندوق و ماتحت داستین هافمن

چند و.قتي اتفاقاتي برايم افتاد در فرجه اين امتحانات آخري مصمم گاه به گاه ذكرش كنم از اين پست به بعد . خير سرم ميخواستم هر روز آپ كنم

اهل بيت گاو صندوق خريدند براي منزل كلي ملك و املاك آخر چند بار شتر مال التجاره در حلب و دمشق و بغداد مانده ... كشتي چاي در بمبيي گير كرده  از آن طرف مزارع پنبه در پالرمو به اضافه چندين گله گوسفند در استراليا ... نصف وال استريت هم كه قباله مان است ... مانديم چه كا كنيم با سند و بنچاق و سجل و سفته اي كه مانده روي دستمان

                               *                              *                                  *

خاطرم ميرود پيش داستين هافمن در فيلم پاپيون نقش يك جاعل اسكناس را بازي ميكرد و داراييش را در كپسولي به اندازه دو بند انگشت نگه ميداشت و كپسول را در ماتحتش قايم ميكرد . چندش آور است اينطور نيست ؟؟؟ اين بار كه براي مرتبه چندم و چندم فيلم را خواستند پخش كنند دقت كنيد كه هر وقت احتياج به پرداخت پول از جانب اين بنده خدا بوده بايد سري به    wc   ميزد .

                               *                              *                                  *

گاو صندوق را دو جوانك قلدر بر روي دست به خانه مي آورند

. هافمن و استیو مک کویین

 داستین هافمن در صحنه ای از همان فیلم

 

 

 

!! نوشته شده توسط سعيد | 9:36 | چهارشنبه دوم مرداد 1387 •

RSS