تبليغاتX
خانه دوست کجاست ؟

برگشت

پس فردا باز بايد برگردم دوباره. از الان غصه ام گرفته . نمى دانم بايد چه كنم . جدا از غم امتحانها و شب هاى يلدايش به هيچ وجه من الوجوه از محيطى كه در آن تحصيل ميكنم راضى نيستم . انگار كه با چوب مى رانندم به آن خراب شده . لا مصب غم غربت است ديگر ...
!! نوشته شده توسط سعيد | 17:2 | سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 •

قدیم ندیم ها

این عکس را محض خالی نبودن عریضه میگذارم .

آشنا بنظر میرسد .

صفحه اول کتاب فارسی سال اول ابتدایی متعلق به ۳۰ سال پیش .

!! نوشته شده توسط سعيد | 20:16 | شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 •

لغات مستهجن

به سرهنگ:"قربان،اين نامه ها ميره به ركن  6 " سرهنگ سر بر ميگرداند چشم تنگ ميكند و لبش به خنده اى ريز مى شكفد :"اين نامه ها چى كار ميشه ؟ يكبار ديگه تكرار كن"

_:"اين نامه ها ميره به..." حرفم راخوردم پژواك اين لغت در مغزم پيچيد(ميره به،ميره،مي...)متوجه بارى كه ميخواست به عبارتى كه از بى غرضى بيان كرده بودم بدهد، شدم.

                                *                            *                              *

بعضى لغات هستند كه ذاتا غير اخلاقى،مغاير هنجارهاى جامعه و ... شناخته شدند و در اينترنت نيز براى جستجو كردن فيلترشده و از دسترس دور هستند. لذا با توجه به موارد فوق اينجانب به سازمانى كه مسئول تنوير افکار و فیلتر لغات است پیشنهاد میکنم تا کلمات :" رفتن . آمدن . شدن . باریک . بلند . ساک . کشیدن . ضخیم . کلفت . گردیدن . نمودن . آفتابه " نیز در راستای فرهنگ سازی از دسترس عوام خارج گردانده و یا بجای آنها لغاتی بدون بار منفی راجایگزین نماید روی لغت آخر (آفتابه) تاکید موکد دارم چرا که در همان دوره شنیدم سربازی جهت اتفای میل ج*نسی از آن چون وسیله تن*اسلی مردان استفاده ابزاری نموده بود .

!! نوشته شده توسط سعيد | 16:37 | پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 •

ديشب

ديشب رفتيم بيرون كلى خرت و پرت خريديم . 10 بسته چايى 12 بسته ماكارونى به اندازه يك بار الاغ نمك و ... شايعه گرانى بد پيچيده كه واقعيت هم دارد . مغازه ها دارند خالى مىشوند. مامانم به يمين و يسار فحش ميداد حق داشت آنهم باحقوق كارمندى .

فكر ميكنم تنها آدمى كه چهار ستون بدنش سالم است و هنوز سياسى نشده منم .

!! نوشته شده توسط سعيد | 8:15 | پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 •

رسيدم

هر پايان ترم بايد 20 , 30 كيلو جزوه و كتاب و كاغذ را بار خودم كنم " كمثلهم حمار "  7 , 8 ساعت بكشمشان .... نمى شود كه؟؟؟ آخر هم دوباره همانها را نخوانده بگردانم .

 فارق از اين نق زدن ها رسيدم بالاخره ،خوشحالم .

 در همان آغاز ورود چهره شهر بنظركلى تغيير كرده ، ازشكل لباس ها تا اندازه خيابانها فكر كنم اين آخرى كمى كوچكتر شده نه اينكه در اين دو ماه بزرگتر شدم قد كشيدم لابد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟

!! نوشته شده توسط سعيد | 7:11 | دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 •

بدون شرح

نیمه شب است , فردا عازم ولایتم ,  پاریس  , دور و بر را جمع وجور کرده ام  فردا  ساعت 4 صبح باید بلند شوم به خرده کارهای نکرده ... یخ یخچال را باز کنم و پیرهن و شلوار را اتو کنم بعد دوشی و بعد از کلاس , خداحافظ شهر غریب ...

نیمه شب است , چشم ودل در کسالت و بی تابی از فراق خوابی که امشب جیره بندی و به چهار ساعت کوتاه شده...

با اینهمه اندکی برای فضولی شبانه جایی هست , انگشت بر دکمه های موبایل میگردانم و .... بناگاه :

پیامی ز صنمی به توبیخ هوش میبرد و خواب میپراند ...

کش و اکش می آیم غلت واغلت میزنم ساعت 3 صبح است , خواب هم قهر کرده .

                                  *                             *                               *

سر به زیر انداخته قرمز شده چون تربچه  , دانه های درشت عرق را بر روی صورت ماله میکنم تا که از قلقلک ناشی از غلتششان جلوگیری کرده باشم .

سرهنگ بر افروخته و آتشین مزاج سبیل های پت وپهن روی لبش به تکانی مجنبد که : " تو چه کار کردی پسر ؟؟؟؟؟؟"  هیچی فقط و فقط مرسوله های محرمانه را در پاکت اشتباه گذاشته بودم و جملگی برگشت خورده . جرات حرف زدن ندارشتم ولی تمام هیکلم شده دو کلمه :" غلط کردم " و آن را فریاد میکرد .

!! نوشته شده توسط سعيد | 9:16 | یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 •

ادامه پست قبل

به دور از نوک تیز قلم و فی البداهه نوشتن به ضرب کلیدهای کیبرد آنهم با ذهن سر به هوا باعث شد تا برخی از آن چه مد نظر بود از فونت بیفتد . باید می نوشتم که :

همه دنیایی که دیدم با خوانواده بود و بزرگترین تجربه اجتماعی و در جمع بودن در اجباری ...

و تحصیل شاید ماحصلش بیهوده تر از آنکه بتوان پایدار از آن یاد کرد .

!! نوشته شده توسط سعيد | 9:14 | یکشنبه دوازدهم خرداد 1387

آغاز نو

دبیری داشتم در دبیرستان که گمان وبیانش در باره آدمی بر این بود که :" انسان به سه چیز استوار است حلق و ج* ل* ق* و دخل"

حلق نماد خوردن و آشامیدان دومی نشان ش*ه*وت وآخری بیانگر احتیاج به پول و کسب درآمد .

و اما هدفم درمورد آوردن مطالب بالا این است که من فکری وسیع تر از دبیر سابقم ندارم و گمان نمیکنم یحتمل آنچه در آینده مینویسم خارج از این ۳ باشد که مقتضای سن و سال نیز در آن دخیل است.

پسری هستم ۲۷ ساله هنوز دانشجو اهل جایی در این کشور که در منطقه خود به پاریس معروف و به آن مفتخرم .

!! نوشته شده توسط سعيد | 12:19 | شنبه یازدهم خرداد 1387 •

RSS