تبليغاتX
پسرى از نپتون

دو روز پيش عروسي بوديم خيلي وقته كه ديگه از اينگونه مجالس حظي نميبرم بودن صرفا براي اين است كه بايد باشي بخصوص كه مجلس پسر خاله هم هست از همان بدو ورود منتخب كار تشريفات شدم به سرپرستي داييم  ، پخش شربت و شيريني و... تا پخش قاشق و چنگال سريع و شلخته و بي تجربه تا شام رسيد ....ظرفهاي سالاد بودند كه جابجا ميشدند و ديس هاي پلو و ظرفها خورشت قيمه و جوجه و.... سعيد اين كار بكن و اون كارو نكن تا طبق معمول نوبت رسيد به شام بخش خانمانه شايد بهترين بخش يك عروسي براي مدعوين همان قسمت شام و شكم چراني اش باشد مجمع هاي بزگ مه در آن ديس پلو بود بايد از راهرو باريكي كه توسط ايرانيت هاي برپا شده جدا شده بود از قسمت مردانه ميرفت ....

از خجالتي كه داشتم سعيم اين بود همان وسط راه تحويل دهم مجمع ها را و خود خلاص شوم كه نشد و پا به آنجا كه ترجيح ميدادم باز نشود باز شد ...... برقي چشمانم را زد و شايد وجودم را گرفت نه كه ار نور شديد نور افكن ها كه از بخش  مرمرين برون افتاده از لباسهاي دكلته (شرمنده ام نگاه مردانه همين است ) پسر خاله صدا زدم براي معرفي.... با عروس خانم روبرو، پشت ميزي كوتاه شايد منتظر شام پيش رفتم شايد فقط و فقط به اندازه يك صدم ثانيه چشمم افتاد ...... كه خانم با بالا تنه و بخش كوچكي از پيشخوان برون افتاده و به تعجيل و عرق ريخته و با تن صداي خيلي پايين سلام كردم .... :" اين سعيد پسر خالمه " (جانوري از گروه بند پايان و راسته چرندگان كه در جنگلهاي آمزون ميرويد و نسلش رو به انقراض است ) و بعد ناگزير  دنبال  آن يكي عروس خاله براه افتادم با مجمعي كه از ظرفهاي جوجه چيده شده و بيشتر حكم سر ريز را داشت و براي رفع كمبود پرسان كه كه چيزي كم كسر نباشد ....چشم را به هزار سو فراري ميدادم براي پوشيده ماندن و نهيب ميزدم كه نوبت تو نيست ...... با اين گونه صحنه ها ومناظر بيش وپيش از مستفيض  شدن دپرس ميشوم و افسرده و ياد آور اينكه چقدر از خود دور افتادم از آن وجه مردانه و خصايص پسرانه و خود آرماني درون .... و تا چه ميزان تو سري خورده و سركوب شده تا آنجا كه حواسي هست بي ارتباط با جنس مخالف حتي با اندازه گپ و گفتي كوتاه و پرهيز شديدم از پراكندن متلك در خيابان كه با قاعده اخلاقي حك شده در ذهنم بي اندازه نا بهنجار  و نا مطلوب است اين روش را آزردن ديگران است.... بگذرم از حاشيه ؛

  مراسم در باغي خارج از شهر بود ساعت 11 دو دايي رند هرچه از خوراك بود بار وانت كردند و بردند .... تا 3 صبح طول كشيد وچهار ساعت آخرمراسم خودماني و مخلوط شد دلي براي ماندن و تماشاي آنچه دست نيافتنيست نبود  نماندم همان ساعت 11 رفتم

 

دو پسر خاله داماد شده کوچکتر از من هستندو با این آخری سه سالی اختلاف داشتم

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 10:19 توسط سعيد |

شكنجه آور است فاصله روزانه دوري از اينترنت از لحظه اي كه بايد جدا بشم از سيستم و انتظار و انتظار و انتظاري كه تا روز بعد ادامه دارد و صبح بعد مشتاق ... معمولا اولين نفري هستي كه كليد را از مسئول كافي نت ميگيري و چون روز پيش در را باز ميكني پنجره ها راهم  كه هواي دم كرده و مانده شب قبل خارج شود ... و بعد از روشن كردن سيستمها ، اتصال به شبكه يك ربع بيست دقيقه وقت ميبرد با يك انگشت پيش نويس آماده شده از شب قبل را تايپ كني حالا هر چقدر هم واقف باشي به مكان كليدها .

                                        *                   *                      *

پريشب رفته بودم شهر براي ولگردي معمول شبانه .... شلوغ بود آنقدر كه پياده روها  لبريز از آدم و سر ريزش به خيابان ريخته بود ماشين به جان كندني جابجا مي شد ..... انگار كسي در خانه نمانده بود.

                                        *                   *                      *

سالمرگ الويس پريسلي را هم به خانمهاي قديم تسليت عرض ميكنم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 9:47 توسط سعيد |

كل نگهبانهاي هر روز بايد به محلي مي رفتند براي توجيه شدن در باره نحوه كشيك دادن و وظايف و مقرراتي كه توسط افسر نگهبان شرح داده مي شد حرف هاي تكراري بي سر وته و تهديدهايي كه كمتر كسي گوشش بدهكار بود  ... به اين كار بازديد نگهباني مي گفتند.

نگهبانها روزانه چيزي حدود 400 نفري مي شدند .

روزي كه من هم نگهبان بودم به خط شديم راه افتاديم به محل بازديد نگهباني .

مراسم اين طور است كه معمولا افس مي آيد شيپورچي ، شيپور و طبال ، طبل ميزند ؛ نفر ارشد فرمان ميدهد : " بجاي خود .... خبررررردار " و افسر معملا فرمان از نو يا آزاد ميدهد .... بعد پاي منبر رفتن شروع ميشود صحبتهاي هميشگي : سر پست چيزي نخوريد .... چيز اضافه نبريد .... با كسي حرف نزنيد  .... حرفش به اينجا رسيد كه : " نيام ببينم سر پست بيست ويك انگشتتون هواست و گرفتين خوابيدين ... مخصوصا نگهبان آسايشگاهها "

خوب لحظه اول احدي برداشت خاصي نكرد از اين حرف شايد از بي حوصلگي كه هميشه به آن مبتلا بوديم .

من اسكل در ذهنم شروع كردم به شمردن :  5 تا دست راست  ، 5 تا دست چپ ، ميشه 10 تا حالا 5 تا پاي راست  .........

10 دقيقه بعد كسي نبود كه منظور نفهميده باشد و هيچ كس نميتوانست جلوي خنده اش را بگيرد .... در جمع ول وله افتاد و هرج و مرج شد .... افسر پاي تريبون كه صحنه را ديد و گويا كه آغاز نقشه نا جوانمردانه اش است  .... تشري زد تا ساكت باشيم  و خواست كه ضرب شستي نشان دهد .

تمام جمع را در دسته هاي 30 تايي 30 متري كلاغ پر برد ....

فرداي آنروز از آنها كه كلاغ پر رفتند از نا تواني و گرفتن و سخت شدن عضلات پشت و ران بسختي ميتوانستند براي رفع حاجت هم اقدام كنند با دويدن صبح روز بعد هم گويي به پاهها و پشت سنگ بستند.

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 10:19 توسط سعيد |