تبليغاتX
خانه دوست کجاست ؟

 

گاهگداری به اینجا سری میزنم                         http://aussie.blogfa.com/


یک دورانی بود که مادر سپهر گردون را صیغه یک  ساعته می کردم تا بنشینم یک خط بنویسم. همیشه دنبال شرایط مساعد بودم و جای خلوت و میز و موزیک و کوفت و زهرمار، که مسلما سالی به دوازده ماه جور نمی شد و نتیجه اینکه هیچ غلطی  نمی کردیم و چیزی نمی نوشتیم. تا  رسید به کلاس استادی که الان نه اسم خودش یادم مانده، نه اسم درسش. حافظه من  که همه می دانند خود اسکارلت اوهاراست از زور برباد رفته بودن. بنا بر اصل حرف تو حرف می آید شاید بد نباشد که برایتان تعریف کنم ماجرای چتر مبارکم را.

چتر قبلی ام را که توی  اتوبوس جا گذاشته  بودم. یعنی مثل جنتلمنها رفتم تمرگیدم روی صندلی اتوبوس کنار رسول که داشتیم با هم می رفتیم سر کار. چتر ر ا آویزان کردم به پشت صندلی جلویی. یک نیم ساعتی توی اتوبوس بودیم تا رسیدیم به مقصد. بعد هم عین  همان جنتلمن سابق الذکر سر خرمان را انداختیم پایین و از اتوبوس خالی شدیم. بعد از ظهر همان روز یادمان افتاد که چترمان با خودمان خالی نشده است.
چند روز بعدش رفتم دوباره چتر خریدم. از این بند انگشتی ها هم خریدم که تو جیب جا شود. دیروز داشتم می رفتم کتابخانه. دیرم شده بود. برای همین!.................

 

اشتباه نشه اینا نوشته های من نیست!!!!!!!!!!!

!! نوشته شده توسط سعيد | 10:47 | دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 •

مصایب مردانه

گاهی که کف اتاقو نپتون میکشم بعد از پرز موکت ..... مو بیشترین چیزیه که جمع میشه ....... حالا اگه بیشتر از دو تا مرد تو اتاق باشن دیگه واویلا از روی متکا پتو و پشم پیلی رو مرتب بدی کنار

!! نوشته شده توسط سعيد | 11:21 | یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 •

پلان مسکونی 100 متری شامل دو تا خواب فسقلی  رو به حضرت استاد دادم برای تایید جلو جمع

گفت نمیخوام توهین کنم تو این آدم هم زندگی میکنه ولی از این نقشه ها برام نیارید تحقیر کردن از چهره استاد شر شر میریخت زمین................. مثل لبو قرمز شده بودم

بعد که بیرون اومدم دیدم اتول مبارکش قد همون نقشه اییه که بهش داده بودم اسمش چی بود آذرا .... آذارو

هفته بعدش با یک بنده خدایی رفتیم دفترش زبل تابلو نزده بود که مالیات به شهرداری نده!!!! یک خونه دربست دو تا کارمند مرد که یکیش لکنت زبان داشت ..... وبعد ...... هوار تا کارمند خانوم ..... چشمام بال بال میزد (ما که بخیل نیستیم خدا بده برکت ) که مثل پروانه دور شرکت میچرخیدن

همین الان بگم نمونه همچی مردی آدم آرمانی منه چی بهش میگن سوپر من اگه همین طوری ببینیش میگی دماغشو هم نمیتونه بالا بکشه

!! نوشته شده توسط سعيد | 10:49 | شنبه پنجم اردیبهشت 1388 •

RSS